با دست هايم آغوشت را
جايي در يك قدمي معجزه
چتر برمي دارم
كجاي زمستان گريه كردي
كه همه ي جاده ها ، خيس با من قدم مي زنند
سالها بعد .من كنار جاده ي فرعي ايستاده ام قبل از باد
از نوشته هاي تو مي ترسم
وقتي سياهي دردهايت را به سفيدترين دردها ميسايي
تا به گوشه گوشه ي صبوري هايم سرك بكشي
بي آنكه در اين غروب وحشتناك دستخوش لحظه هاي من باشي
از نوشته هاي تو مي ترسم
وقتي واژه هايت پرسه مي زنند لابه لاي خطوط هميشه مبهم پچ پچ آدم ها
وقتي جلد به جلد نوشته هايت در گوشم متورم مي شوند
مي ترسم
وقتي تنها جايگاه ابدي نوشته هايت ، گور من مي شود
و تو فقط برايشان دست تكان مي دهي..
مثل خودسوزی طرابلس
مثل نفس عمیق قاهره
مثل زخم های همیشگی دمشق
مثل مبل های آزادی
مثل کپسول اکسیژن انقلاب
فقط ملتهبم..
به من می خندند
وقتی من هر روز ریل ها را به مشتم می گیرم
و تو
هنوز کنار ایستگاه در آغوش گرفته ای
شانه های شهر متروکی که شبیه من بود
که من هنوز زنده ام
نفس می کشم
حالا
که تو مرده ای
نیستی و
پنجشنبه به پنجشنبه منتظر فاتحه روی ایوان قبرت می نشینی
حالا که همه چیز عوض شده
من هم اکسیژن کم می آورم
و برای خشکسالی خودم دعا می کنم
بگذار من هم با استخوان هایم یادگاری بنویسم
می خواهم دراز بکشم...
کبریت می کشی بی هوا مثل یک نفس عمیق
حالا کیلومترها فاصله دارم از دست های تو
سیگار و عکسی به یادگار و انگشتری عقیق
من فراموش می کنم همه ی قهوه های تلخ را
تا صبح گریه می کنم کنار پنجره سر ساعت و دقیق
تاب می خورد از این دیوار مثل روزهایی که غم دارد
سر این شاخه های بی منطق مثل موهات کمی گیج است
باد شرجی در امتداد جنوب می وزد مثل بندری که دم دارد
مثل یک تکه یخ که چسبیده ته لیوان تنهایی
زوم می کنی به بچه گی ات روزهایی که گریه کم دارد
اشک هایی که لم دادند روی اوج بی تفاوتي ات
خوب می دانی که می دانم پشت گریه خنده هم دارد
ابتدای این خیابان را ، من و تو عاشقانه عقد هم کردیم
سطرهای کوتاه این فنجان ، مثل قهوه ای که سم دارد
در خودم چرت مي زنم حالا ، واژه واژه مي خندم
خيره مي شوي به وزيدن باد،شعر من گريه كم دارد
حرف های تو
سفید
دلتنگی های تو
زرد
نگرانی های تو
سیاه
دروغ های تو
سبز
بهانه های تو
قرمز
قرمز
همین امشب
همه ی تو
از انگشت خدا آویزانم
شعرهایم را سنجاق می کنم به پیراهنم
و این سیب سرخ
حواست باشد
بدون کفن
می دانی!
باورت می شود!
هیچ کس غیر من نمی تواند
در تو خاک شود....
توي يك اتوبان ، پر ازچراغ هاي نشسته تند مي روي
براي تكه كردن زخم هاي دل خسته تند مي روي
همه را منفجر مي كني ناگهان مثل اين شب عصبي
كنار پيراهن چاك كرده ي دكمه بسته تند مي روي
دهان گشاد خاطرات قديمي باز مي شود گاهي
براي دار زدن عشق ميان كوچه هاي بسته تند مي روي
هنوز به اندازه ي تمام اين درختان به دنيا نيامده اي
چرا براي رفتن از اين روزهاي دلبسته تند مي روي
مثل لحن كند اپراي موتزارت خودت را دار مي زني
به سرعت باد ولي روي شيشه هاي شكسته تند مي روي
شبيه بمب ساعتي كنار معشوقه ي بي تخت خواب
براي انفجار پرده هاي بي اتاق دست بسته تند مي روي
حالا ديگر فقط من وتوايم و جدايي و بغضهايمان
يك ليوان آب و قرص هاي بسته بسته ،..تند مي روي....
آنجا که قاب می شود شاخ یک گوزن
از عمق نگاه شکارچی با گلوله های خشم
يك پيك وودكاي روسي و عرق تند ارمني
با يك غزل از حافظ . شعر شاملو و بهمني
ما درد مشترك داريم از اين علامت سوال
شايد همين لحظه كه مي گويي عاشق مني
بيكار مي شويم و هي از خودمان كار مي كشيم
اين واژه هاي گرم را به رقص خودكار مي كشيم
تا عشق بالا مي رود از سر و كول وجودمان
قي مي كنيم و خودارضايي مان را هار مي كشيم
با اين كلاغان بي مترسك منقار شكسته ي عبوس
همراه مي شويم و طرحي براي كشتن سار مي كشيم
در قاب تابلوهاي مدرن هواي اين شهر بي نقاب
يك لحظه اين جهان را شبيه طناب دار مي كشيم
مثل همه ي دسته گل هاي عروس خشم ، ابتدا
تنهايي و سكوت و درد را مثل سيگار مي كشيم
بازي تمام نمي شود مثل ميخ كج ، روي پنجره
ردي از اين تناقض مطلق روي ديوار مي كشيم
"هي مست مي كنيم ، مست مثل يك بطري شراب"
با هر جرعه غريبه اي را شبيه يار مي كشيم..
ما را خراب مي كند
نبض نامنظم حادثه ي تو
این لحظه ی ناتمام هوای تو
ابری می شود
شايد آرام آرام
بايد كوچ دوباره اي
گوش كن!
مي شنوي صداي بسته شدن چفت چمدان را؟
افسانه ي رفتنت
دارد از دست مي رود ..
اين شعر از همين حالا بي وزن مي شود
قافيه مي بازد
و من تاب مي خورم
از تمام نقطه چين هاي بعد تو...
پرده ها را کنار بزنید
حالا که فقط یک نفس عمیق می خواهم
فقط به اندازه یک رگبرگ
مرا درگیر همه کنید
و
شاعری که حالا پرسه می زند در
پیج و تاب موهای تو
حال من خوب است
خوب خوب
مثل هیچوقت
خدا ايستاده بود روي سرم
نه اينكه من مرده باشم
نه اينكه مستندي باشم از مرگ
فقط
چند قطره ي خون
و آرزوي كوچكي كه مرده بود را تماشا می کرد
پیشانی ات تلخ می شود و به مبل می چسبی
این ما عسل حسادت بوسه های تو بود
داغ می کنی .مست می شوی و می رقصی
تو داد می کشی وسط تخت یکنفره
تو قافیه باش و من رباعی خون
هیچوقت یاد من نمی ماند
حس بی پایان این عذاب و جنون
شاید این تصویر زیبا نیست
پشت عقده ی حقارت من
امشب اما دوباره گل کرده
طعنه ی ملایم حسادت من
باز هم دوباره سرمه های بنفش
فصل ماه من و حلقه ی انگشت
بین پلک هایی که می بندی
امشب این شاه را بی بي عشق تو كشت
اين شعر ، براي تو مي ميرد
كنار اين تخت
كنار برگه هاي سفيد و مدادي كه گرم و گيج است
اين شعر
تلو تلو مي خورد
فحش مي خورد
و تنها
براي تو مي ميرد
هنوز هستی
هنوز می خندی
هنوز گریه می کنم
هنوز میدوی
هنوز راه می روم
هنوز می رسی
هنوز
هنوز
هنوز
هیچوقت نمی رسم
این روزها بد کسل است
شاید در دوردست زندگی جامانده ای دارم
کنار همه ی فانوس های خاموش
كوك لعنتي تیغ های سرد
افسانه ی رگ هایم
نزدیک است...
من تو را به مقصد خودم ترک می کردم
تا با دست هایی که در خواب خداحافظی می کنند
مرگ را در سه متری خط پایان تمام این کاغذ پاره ها
اعتراف کنم...
از حالا تا رفتنت
تا همه ی آیینه های شکسته
همه خودکشی ها
همه ی خونریزی ها
همه ی خون دماغ ها
همه ی پله های بدون پاگرد
در حال اتفاق است...
توي دنيا همه چيز مرتبه
فقط گاهي كه تو سوپ درست مي كني و كمي نمكش زياد است باهم بحث مي كنيم.نه اينكه تمام دلخوشي مان اين باشد كه نمك بزنيم و لذت ببريم از حرف نزدن .گاهي نمك هم درد دارد.شور مي زند دلمان.همه چيز به وقت خودش هم گاهي درد دارد.مثل اجاره خانه يا قسط هايي كه هيچ وقت سر وقت واريز نمي كنيم.مثل پني سيلين .شبيه دختري عينكي با دامن پليسه و نوار بهداشتي خون آلود.براي روياهاي اين دنيا هنوز هم وقت هست .اما ظاهرا محض احتياط مي بايست فراموش كنيم كلماتي كه مفهوم نيست همان حرف حساب است .شيشه شيشه هم كه قطره ي چشم مصرف كنيم در هر خيابان ، كوري مثل سري كه از نااميدي تكان مي دهي قانون مي شود .شايد كفش هايمان ، پاهايشان را گم كرده اند که مرده ها فورا دفن می شوند .شايد اين فكر از پيش در گوشه ي ذهن من جا داشته ، اين ماشين كه حتي حال ايستادن روي چرخ هايش را ندارد ، اگر بنا باشد كه يك روز تصميم بگيرد ، شرايط اجباري زندگي كنوني اش را با چه چيز عوض مي كرد و من با چه چيز.
ترديد دارم ، مثل اين آسانسور كه هميشه خراب است و پله پله هم كه بالا بروي و اصولي ، باز درد دارد .مثل ترافيك روان ساعت 7 عصر.
ولي بايد اعتراف كنم كه اگر شجاعت هم به خرج دهم هيچ استثنايي ، قاعده نمي شود...
از رفتن تو
تا تمام تماس هاي بي پاسخ
تا همه ي شارژهاي بي مصرف
از رفتن تو
تا حس قلنج كرده ي ساعت
تا همه ي قرص هاي آرام بخش
از رفتن تو
تا جيغ پرده ي اتاق خواب
تا چروك سالخوردگي ملافه ي تخت
از رفتن تو
تا شيشه ي لعنتي عينكم
تا چشم هايي كه جنازه شان در گودي خيس سرزمينم اسيرند
از رفتن تو
تا زمستان بدون اسفند
تا بالش خاك گرفته
تا كفن سفيد حواب هايم
از رفتن تو
تا پيراهنت
تا علاقه هاي ولرم
و دكمه هاي هميشه باز
از رفتن تو
تا گره ي كور دست هايمان
تا روياهاي مشكوك
از رفتن تو
من و حلقه هاي دود
به كوچه هاي پيچ در پيچ سفر كرديم ...