تبليغاتX
کــافــه کــافـور

کــافــه کــافـور

سالها بعد .من كنار جاده ي فرعي ايستاده ام قبل از باد

با پاهايم تو را ترك مي كنم
 با دست هايم آغوشت را
 جايي در يك قدمي معجزه
 چتر برمي دارم
 كجاي زمستان گريه كردي
 كه همه ي جاده ها ، خيس با من قدم مي زنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:5  توسط خودم  | 

   همين امشب آرام از شعرهايم برو
 مي خواهم پشت سرت به درد برسم
 شبيه كسي كه هيچوقت شبيه تو نبود
 شايد به پيچ وتاب شعله هاي زرد برسم
 مثه كافه هاي يخ زده ي بي مشتري بايد
   دوباره به پرسه ي قهوه هاي سرد برسم
  يك لنگه پنجره براي گريه هاي من كافيست
 شايد به هاي هاي شب و بغض يك مرد برسم
   حالا كه دست هاي تو پناه من نمي شود هرگز
 حتمن خدا نخواست به دستهاي هميشه سرد برسم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:43  توسط خودم  | 

از نوشته هاي تو مي ترسم

وقتي سياهي دردهايت را به سفيدترين دردها ميسايي

تا به گوشه گوشه ي صبوري هايم سرك بكشي

بي آنكه در اين غروب وحشتناك دستخوش لحظه هاي من باشي

از نوشته هاي تو مي ترسم

وقتي واژه هايت پرسه مي زنند لابه لاي خطوط هميشه مبهم پچ پچ آدم ها

وقتي جلد به جلد نوشته هايت در گوشم متورم مي شوند

مي ترسم

وقتي تنها جايگاه ابدي نوشته هايت ، گور من مي شود

و تو فقط برايشان دست تكان مي دهي..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:59  توسط خودم  | 

مثل انقلابی که هیچوقت اتفاق نمی افتد

مثل خودسوزی طرابلس

مثل نفس عمیق قاهره

مثل زخم های همیشگی دمشق

مثل مبل های آزادی

مثل کپسول اکسیژن انقلاب

فقط ملتهبم..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:14  توسط خودم  | 

کوپه های قطار

به من می خندند

وقتی من هر روز ریل ها را به مشتم می گیرم

و تو

هنوز کنار ایستگاه در آغوش گرفته ای

شانه های شهر متروکی که شبیه من بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:25  توسط خودم  | 

به جهنم

که من هنوز زنده ام

نفس می کشم

حالا

که تو مرده ای

نیستی و

پنجشنبه به پنجشنبه منتظر فاتحه روی ایوان قبرت می نشینی

حالا که همه چیز عوض شده

من هم اکسیژن کم می آورم

و برای خشکسالی خودم دعا می کنم

بگذار من هم با استخوان هایم یادگاری بنویسم

می خواهم دراز بکشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:10  توسط خودم  | 

به جهانی که از جادثه ی تو به شعرمی رسد

کبریت می کشی بی هوا مثل یک نفس عمیق

حالا کیلومترها فاصله دارم از دست های تو

سیگار و عکسی به یادگار و انگشتری عقیق

من فراموش می کنم همه ی قهوه های تلخ را

تا صبح گریه می کنم کنار پنجره سر ساعت و دقیق

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:21  توسط خودم  | 

  عطر پرسه های تو در باغ مثل عمق بوسه ی شب بو

تاب می خورد  از این دیوار مثل روزهایی که غم دارد

سر این شاخه های بی منطق مثل موهات کمی گیج است

باد شرجی در امتداد جنوب می وزد مثل بندری که دم دارد

مثل یک تکه یخ که چسبیده ته لیوان تنهایی

زوم می کنی به بچه گی ات روزهایی که گریه کم دارد

اشک هایی که لم دادند روی اوج بی تفاوتي ات

خوب می دانی که می دانم پشت گریه خنده هم دارد

ابتدای این خیابان را ، من و تو عاشقانه عقد هم کردیم

سطرهای کوتاه این فنجان ، مثل قهوه ای که سم دارد

در خودم چرت مي زنم حالا ، واژه واژه مي خندم

خيره مي شوي به وزيدن باد،شعر من گريه كم دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:10  توسط خودم  | 

آبی و بنفش

حرف های تو

سفید

دلتنگی های تو

زرد

نگرانی های تو

سیاه

دروغ های تو

سبز

بهانه های تو

قرمز

قرمز

همین امشب

همه ی تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:27  توسط خودم  | 

از وقتی عاشق تو شده ام

از انگشت خدا آویزانم

شعرهایم را سنجاق می کنم به پیراهنم

و این سیب سرخ

حواست باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:21  توسط خودم  | 

مرا در خودت تشییع کن

بدون کفن

می دانی!

باورت می شود!

هیچ کس غیر من نمی تواند

در تو خاک شود....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:4  توسط خودم  | 

توي يك اتوبان ، پر ازچراغ هاي نشسته  تند مي روي

براي تكه كردن زخم هاي دل خسته  تند مي روي

همه را منفجر مي كني ناگهان مثل اين شب عصبي

كنار پيراهن چاك كرده ي دكمه بسته  تند مي روي

دهان گشاد خاطرات قديمي باز مي شود گاهي

براي دار زدن عشق ميان كوچه هاي بسته  تند مي روي

هنوز به اندازه ي تمام اين درختان به دنيا نيامده اي

چرا براي رفتن از اين روزهاي دلبسته تند مي روي

مثل لحن كند اپراي موتزارت خودت را دار مي زني

به سرعت باد ولي روي شيشه هاي شكسته تند مي روي

شبيه بمب ساعتي كنار معشوقه ي بي تخت خواب

براي انفجار پرده هاي بي اتاق دست بسته تند مي روي

حالا ديگر فقط من وتوايم و جدايي و بغضهايمان

يك ليوان آب و قرص هاي بسته بسته ،‌..تند مي روي....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:50  توسط خودم  | 

با یک مشت فلسفه من مات می شوم

آنجا که قاب می شود شاخ یک گوزن

 از عمق نگاه شکارچی با گلوله های خشم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:33  توسط خودم  | 

يك پيك وودكاي روسي و عرق تند ارمني

با يك غزل از حافظ . شعر شاملو و بهمني

ما درد مشترك داريم از اين علامت سوال

شايد همين لحظه كه مي گويي عاشق مني

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:45  توسط خودم  | 

بيكار مي شويم و هي از خودمان كار مي كشيم

اين واژه هاي گرم را به رقص خودكار مي كشيم

تا عشق بالا مي رود از سر و كول وجودمان

قي مي كنيم و خودارضايي مان را هار مي كشيم

با اين كلاغان بي مترسك منقار شكسته ي عبوس

همراه مي شويم و طرحي براي كشتن سار مي كشيم

در قاب تابلوهاي مدرن هواي اين شهر بي نقاب

يك لحظه اين جهان را شبيه طناب دار مي كشيم

مثل همه ي دسته گل هاي عروس خشم ، ابتدا

تنهايي و سكوت و درد را مثل سيگار مي كشيم

بازي تمام نمي شود مثل ميخ كج ،‌ روي پنجره

ردي از اين تناقض مطلق روي  ديوار مي كشيم

"هي مست مي كنيم ، مست مثل يك بطري شراب"

با هر جرعه غريبه اي را شبيه يار مي كشيم..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:32  توسط خودم  | 

ما را خراب مي كند

نبض نامنظم حادثه ي تو

 این لحظه ی ناتمام هوای تو

ابری می شود

شايد آرام آرام

بايد كوچ دوباره اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:9  توسط خودم  | 

گوش كن!

مي شنوي صداي بسته شدن چفت چمدان را؟

افسانه ي رفتنت

دارد از دست مي رود ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:45  توسط خودم  | 

نرو

اين شعر از همين حالا بي وزن مي شود

قافيه مي بازد

و من تاب مي خورم

از تمام نقطه چين هاي بعد تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  توسط خودم  | 

من مال این روزهای از دست رفته ام

پرده ها را کنار بزنید

حالا که فقط یک نفس عمیق می خواهم

فقط به اندازه یک رگبرگ

مرا درگیر همه کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:45  توسط خودم  | 

بوسه های تو می بارد

و

شاعری که حالا پرسه می زند در

پیج و تاب موهای تو

حال من خوب است

خوب خوب

مثل هیچوقت

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:22  توسط خودم  | 

خدا ايستاده بود روي سرم

نه اينكه من مرده باشم

نه اينكه مستندي باشم از مرگ

فقط

چند قطره ي خون

و آرزوي كوچكي كه مرده بود را تماشا می کرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:41  توسط خودم  | 

تردید صورتی و بغض های آبی من

پیشانی ات تلخ می شود و به مبل می چسبی

این ما عسل حسادت بوسه های تو بود

داغ می کنی .مست می شوی  و می رقصی

تو داد می کشی وسط تخت یکنفره

تو قافیه باش و من  رباعی خون

هیچوقت یاد من نمی ماند

حس بی پایان این عذاب و جنون

شاید این تصویر زیبا نیست

پشت عقده ی حقارت من

امشب اما دوباره گل کرده

طعنه ی ملایم حسادت من

باز هم دوباره سرمه های بنفش

فصل ماه من و حلقه ی انگشت

بین پلک هایی که می بندی

امشب این شاه را بی بي عشق تو كشت

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:16  توسط خودم  | 

اين شعر ،‌ براي تو مي ميرد

كنار اين تخت

كنار برگه هاي سفيد و  مدادي كه گرم و گيج است

اين شعر

تلو تلو مي خورد

فحش مي خورد

و تنها

براي تو مي ميرد

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:41  توسط خودم  | 

هنوز هستم

هنوز هستی

هنوز می خندی

هنوز گریه می کنم

هنوز میدوی

هنوز راه می روم

هنوز می رسی

هنوز

هنوز

هنوز

هیچوقت نمی رسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:52  توسط خودم  | 

این روزها بد  کسل است

شاید در دوردست زندگی جامانده ای دارم

کنار همه ی فانوس های خاموش

كوك لعنتي تیغ های سرد

افسانه ی رگ هایم

نزدیک است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:46  توسط خودم  | 

شبی که تایتانیک غرق شد

من تو را به مقصد خودم ترک می کردم

تا با دست هایی که در خواب خداحافظی می کنند

مرگ را در سه متری خط پایان تمام این کاغذ پاره ها

اعتراف کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:14  توسط خودم  | 

از حالا تا رفتنت

 تا همه ی آیینه های شکسته

 همه خودکشی ها

 همه ی خونریزی ها

 همه ی خون دماغ ها

 همه ی پله های بدون پاگرد

 در حال اتفاق است...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 16:31  توسط خودم  | 

توي دنيا همه چيز مرتبه

فقط گاهي كه تو سوپ درست مي كني و كمي نمكش زياد است باهم بحث مي كنيم.نه اينكه تمام دلخوشي مان اين باشد كه نمك بزنيم و لذت ببريم از حرف نزدن .گاهي نمك هم درد دارد.شور مي زند  دلمان.همه چيز به وقت خودش هم گاهي درد دارد.مثل اجاره خانه يا قسط هايي كه هيچ وقت سر وقت واريز نمي كنيم.مثل پني سيلين .شبيه دختري عينكي با دامن پليسه و نوار بهداشتي خون آلود.براي روياهاي اين دنيا هنوز هم وقت هست .اما ظاهرا محض احتياط مي بايست فراموش كنيم كلماتي كه مفهوم نيست همان حرف حساب است .شيشه شيشه هم كه قطره ي چشم مصرف كنيم در هر خيابان ، كوري مثل سري كه از نااميدي تكان مي دهي قانون مي شود .شايد كفش هايمان ، پاهايشان را گم كرده اند که مرده ها فورا دفن می شوند .شايد اين فكر از پيش در گوشه ي ذهن من جا داشته ، اين ماشين كه حتي حال ايستادن روي چرخ هايش را ندارد ، اگر بنا باشد كه يك روز تصميم بگيرد ، شرايط اجباري زندگي كنوني اش را با چه چيز عوض مي كرد و من با چه چيز.

ترديد دارم ، مثل اين آسانسور كه هميشه خراب است و پله پله هم كه بالا بروي و اصولي ، باز درد دارد .مثل ترافيك روان ساعت 7 عصر.

ولي بايد اعتراف كنم كه اگر شجاعت هم به خرج دهم هيچ استثنايي ، قاعده نمي شود...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 15:35  توسط خودم  | 

اگر هم نباشم..
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 15:21  توسط خودم  | 

از رفتن تو

تا تمام تماس هاي بي پاسخ

تا همه ي شارژهاي بي مصرف

از رفتن تو

تا حس قلنج كرده ي ساعت

تا همه ي قرص هاي آرام بخش

از رفتن تو

تا جيغ پرده ي اتاق خواب

تا چروك سالخوردگي ملافه ي تخت

از رفتن تو

تا شيشه ي لعنتي عينكم

تا چشم هايي كه جنازه شان در گودي خيس سرزمينم اسيرند

از رفتن تو

تا زمستان بدون اسفند

تا بالش خاك گرفته

تا كفن سفيد حواب هايم

از رفتن تو

تا پيراهنت

تا علاقه هاي ولرم

و دكمه هاي هميشه باز

از رفتن تو

تا گره ي كور دست هايمان

تا روياهاي مشكوك

از رفتن تو

من و حلقه هاي دود

به كوچه هاي پيچ در پيچ سفر كرديم ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:8  توسط خودم  |